بررسی نظریات مخالفان قاطع مراجعه به اهل ­کتاب

در این بخش از پژوهش، نظریات متقدمان و متأخران در رد مراجعه به اهل­کتاب و پرسش از آن­ها می­آید. برخی از این مخالفت ها، در این بخش ناظر و مرتبط با بحث قبلی خواهد بود.

2-2-1­- ابن خلدون[1]

ابن خلدون را نمی­شود از مخالفان مراجعه به اهل­کتاب برشمرد. او از متقدمانی است که عوامل مراجعه به اهل­کتاب را مطرح کرده و سخن او زیر بنای استدلال مخالفان مراجعه به اهل­کتاب قرار گرفته است. او در کتاب خود عامل مراجعه به اهل­کتاب را چنین آورده است:

از آنجایی که عرب با علم سروكار نداشت و نوشتن نمى‌دانست و روح بدوى و بى‌سوادى بر ايشان غالب بود و هرگاه به دانستن نكاتى درباره­ی علل آفرينش و آغاز خلقت و اسرار هستى-كه مقتضاى طبع جستجوگر هر انسانى است-جويا مى‌شدند به اهل كتاب، اعم از يهوديان و مسيحيان، رجوع مى‌كردند و از آنان بهره مى‌بردند و اهل كتابى كه در آن روزگار ميان عربها بودند مانند خود آن­ها بوده كه درباره­ی مسائل يادشده چيزى بيش از خود آنان نمى‌دانستند و دانشى اندك و عوامانه داشتند. بيشتر اين اهل كتاب از قبيله­ی «حمير» بودند كه دين يهود را پذيرفته بودند و بعد از آنكه اسلام آوردند همچنان دانسته‌هاى سابق خود را محفوظ داشتند؛ آن هم دانسته‌هايى كه هيچ ربطى به احكام شرعى نداشت. از جمله اخبار مربوط به آغاز آفرينش و خبرهاى مربوط به جنگ­ها، وقايع، حماسه‌ها و امثال آن.[2]

بدین ترتیب یکی از عوامل مراجعه به اهل­کتاب ارضاء حس کنجکاوی برخی صحابه بود. گاهی این کنجکاوی ها نه به سود دنیا بود نه آخرتشان. قرآن کریم در این باره فرموده است.

N سَيَقُولُونَ ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَ يَقُولُونَ خَمْسَةٌ سادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَيْبِ وَ يَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَ ثامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ قُلْ رَبِّي أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ ما يَعْلَمُهُمْ إِلاَّ قَليلٌ فَلا تُمارِ فيهِمْ إِلاَّ مِراءً ظاهِراً وَ لا تَسْتَفْتِ فيهِمْ مِنْهُمْ أَحَداًM[3]

گروهى خواهند گفت: «آنها سه نفر بودند، كه چهارمين آنها سگشان بود!» و گروهى مى‏گويند: «پنچ نفر بودند، كه ششمين آنها سگشان بود. » -همه اينها سخنانى بى‏دليل است- و گروهى مى‏گويند: «آنها هفت نفر بودند، و هشتمين آنها سگشان بود. » بگو: «پروردگار من از تعدادشان آگاهتر است!» جز گروه كمى، تعداد آنها را نمى‏دانند. پس درباره آنان جز با دليل سخن مگو؛ و از هيچ كس درباره آنها سؤال مكن.

که ذیل این آیه در تفسیر می خوانیم:

« ابن­عباس – رضى اللّه عنهما- گويد كه من از آن اندکی هستم که تعداد اصحاب کهف را می دانم. خداى- عزّوجلّ- آن دو قول نصارى را رد كرد و آن را گفت: N رَجْماً بِالْغَيْبِM و بر اين قول ديگر كه هفت بودند و هشتم ايشان سگ، هيچ کلام رد کننده­ای نیاورد لذا دانستم كه اين قول درست است. آنگاه پيغمبرt را گفت: Nوَ لا تَسْتَفْتِ فِيهِمْ مِنْهُمْ أَحَداًM و فتوى مپرس در باب ايشان از هيچ كس از اهل كتاب».[4]

سیوطی در تفسیر آیه چنین آورده است:

جمله Nوَ لا تَسْتَفْتِ فِيهِمْ مِنْهُمْ أَحَداً اًMمنظور این است که از یهود درباره اصحاب کهف نپرس مگر به همان مقداری که ما به تو خبر دادیم . . . و از طریق های مختلف که از ابن­عباس وارد شده است، منظور از N وَ لا تَسْتَفْتِ فِيهِمْ مِنْهُمْ أَحَداً Mیهود است (الله اعلم).[5]

آنچه که مورد بحث محتوای آیه است، تعداد اصحاب کهف می باشد و از جمله مواردی است که دانستن و ندانستن آن به حال مومن فرقی ندارد؛ اگر غیر از این بود حتما تعداد دقیق آن در قرآن یا سنت پیامبرp ذکر می شد. اما در این آیه شاهد نقلِ اقوال مختلف هستیم بی آنکه خداوند قول صحیح را مشخص یا بیان کند. کلیتِ پرسش از یهود اشکال دارد، که این گونه در آیه می­آید.

همچنان که سیوطی ذیل این آیه به آن اشاره می­کند و می­گوید کسانی را که نباید از آن­ها سوالی پرسیده شود – آن هم سوال ساده ای که دانستن و یا ندانستنش سودی یا ضرری به حال مومن ندارد- یهودیان هستند و این مطلب را از طریق ابن­عباس هم بیان می­کند.

در کتاب­های اهل سنت روایاتی از رسول اکرمt وجود دارد که پیغمبر خداt، به خدا پناه می برد از علمی که سودی به حالش ندارد.[6]

به نظر می­آید افزایش این نوع اطلاعات و آگاهی ها را می­توان از مصادیق علم غیر نافع دانست. بر این اساس زانو زدن در مقابلِ علمی را دین می­پذیرد که سود رسان است و این موضوع به قدری مهم است که پیغمبرp مکرر، از علمی که سودی ندارد به خداوند پناه می برد.[7]

بنابراین مراجعه به اهل­کتاب به نیت بیشتر دانستن و یا ارضاء حس کنجکاوی کاری مطابق نص صریح قرآن نیست.

2-2-2- محمود ابوریه[8]

محمود ابوریه متوفی (1970م) سر سختانه در مقابل اسرائیلیات ایستاده و پرسیدن از کعب­الاحبار را بر نتافته و با دیدی مشکوک او را نگریسته است.

او در خصوص نقل حدیث از اهل­کتاب به نکته ظریفی اشاره می­کند و آن اینکه اگر به فرض نقل حدیث از اهل­کتاب جایز هم باشد ولی این جوازی برای اعتماد به ایشان در همه مسائل اعم از اعتقادی، شرعی و. . . نیست.[9]

با توجه به این مهم که بین نقل حدیث از اهل­کتاب و اعتماد به اهل­کتاب تفاوت وجود دارد می­توان او در گروه مخالفان مراجعه به اهل­کتاب قرار داد.

با توجه به این مهم که نقل حدیث از اهل­کتاب به هیچ وجه قابل اثبات نیست اما به نظر کلام ابوریه حاوی پیامی قابل تأملی، مبنی بر اندیشه در شنیده­ها و سنجش آن­ها است. اینکه هر چیزی که به عنوان دین مطرح می­شود پذیرفتنی نیست مگر آنکه با معیار قرآن و سنت صحیح – که هرگز منافی عقل دستوری نمی­دهد– هماهنگی داشته باشد. اگر آن مطلب با آن معیارها همخوانی داشت، می­توان به آن به چشم یک اصل دینی نگاه کرد و احکام دین را بر آن مترتب نمود، در غیر اینصورت توجه کردن به آن ناسپاسی به خالق عقل است. گویا روی سخن او با موافقان مراجعه به اهل­کتاب است. او در کتاب “اضواء علی السنه المحمدیه” به نقد صریح این گونه ارتباطات پرداخته و افرادی چون کعب، ابوهریره و وهب را که عوامل اصلی انتشار اسرائیلیات در بین مسلمانان شدند را تخطئه کرده و تا سر حد متهم کردن کعب به قتل عمربن­خطاب پیش می رود. [10]

ابوریه در کتاب خود به این مهم اشاره می­کند که قصد اولیه اهل­کتاب تحریف قرآن بود؛ ولی از آنجا که قرآن به طور کامل تدوین شده بود لذا به سمت سنت پیامبرp رفته و دست به تحریف حدیث زدند، زیرا می توانستند به دلخواه در آن خرافه وارد کنند و خواسته های نفسانی خود را در غالب سنت و روایت بقبولانند. در این بین نا آگاهی مردم از تاریخ گذشتگان و در عین حال خبره پنداشتن اهل­کتاب در میان اعراب، اسباب انجام تحریف سنت را برای آن­ها به بهترین شکل ممکن فراهم آورد. وی در ادامه کلام ابن جوزی را برای تأیید گفتار خود می آورد:

« آنان هنگامی که نتوانستند دسیسه ها و نقشه های خود را در مورد قرآن پیاده کنند و آن را تحریف نمایند، سراغ احادیث رفته، نا گفته ها را جعل کردند».[11]

ابوریه به این نکته اشاره می­کند که کعب­الاحبار، وهب بن منبه و عده­ی دیگری از یهودیان که به ظاهر اسلام آورده بودند داستان­های تلمود[12] و داستان­های اسرائیلی را به عنوان حدیث وارد فرهنگ اسلامی کردند؛ طوری که در مدت کوتاهی جزءِ اخبار و روایات دینی و تاریخی مسلمانان گردید.[13]

او پیشکسوت بودن یهودیان در داشتن کتاب را علت مقبولیت آن­ها در میان اعراب دانسته و  می نویسد:

«یهودیان به علت داشتن کتاب و نیز به دلیل دانشمندانشان در مسائل ناشناخته­ی مربوط به آیین های پیشین، برای عرب­ها به منزله استاد شناخته می شدند».[14]

استاد شناخته شدن یهودیان در میان اعراب خود می­تواند دلیلی بر مراجعه صحابه به اهل­کتاب برای رفع جهل خود نسبت به مسائل مختلف محسوب شود.

داستان­هایی چون داستان جسّاسه و اکاذیبی از خلقت آسمان، زمین و انسان همه به ذائقه عوام­الناس بسیار خوش می­آمد و از طرفی در بر دارنده سند[15] یا حکم حلال یا حرامی نبود که تکلف به حافظه سپردن آن را به دوش بکشند و جدا از آن چون شنیدن داستان در هر سنی برای انسان جذاب و به خاطر سپردن آن سهل است و نقل آن در محافل دیگر، خود، سرگرم کننده است لذا شنیدن این داستان­ها برای عده کثیری از مردم باب شد و قصه­گویان از این اقبال عمومی دلگرم شده و بر عجیب تر کردن داستان­ها، برای جذب بیشتر همت می­گذاشتند و حکومت هم از این حرکت استقبال می­کرد؛ چرا که موجب می شد آن­ها را از پرداختن به موضوعات مهم تر دینی و پرسیدن سوالات اساسی باز دارد. مجموعه­ی این عوامل منجر به خلط حدیث با اقوال اهل­کتاب شد.

2 -2-3- رمزی نعناعه

رمزی نعناعه را می­شود در دسته مخالفان مراجعه به اهل­کتاب دانست وجود نقادی­های او در مورد تفاسیر تابعین نشان از مخالفت وی با مراجعات است.

او وجود اسرائیلیات در تفسیر را یکی از ویژگی های تفاسیر تابعین دانسته و علت آن را مسلمان شدن عده­ی زیادی از اهل­کتاب می­داند، البته اضافه می­کند که وجود داستان­های جذاب در کتب اهل­کتاب و علاقه­ی زیاد مردم به دانستن آن­ها و سهل انگاری تابعین، منجر به ورود این اسرائیلیات به تفاسیر شد؛ آنهم ورودی بدون نقد و بررسی. رمزی نعناعه معتقد است که علت ضعف روش تفسیر نقلی، اخذ و اعتماد به اهل­کتاب در فهم قرآن کریم است.[16]

همانطور که رمزی نعناعه در انتهای کلام خود آورده اعتماد به اهل­کتاب در فهم قرآن کریم (به عبارتی تفسیر) منجر به این حادثه شده است آن هم در عصر تابعان، یعنی هنوز صحابه در میان مردم هستند. چگونگی کسب این اعتماد در میان مردم با وجود آن همه صحابه­ی پیش کسوت خود جای بسی تأمل دارد. شاید از ظاهر ماجرا اینگونه برداشت شود که یا با کم کاری برخی صحابه در امر تفسیر قرآن برای نسل آینده مواجه هستیم یا اینکه همین “برخی صحابه” برای پیش برد اهداف یهودی خود با اهل­کتاب ارتباط تنگاتنگ دارند.

رمزى نعناعه، در مورد تساهل مفسران در نقل اخبار و قصص مى‏گوید مفسرین از زمان طبرى تا رشید رضا همه و هر یک به گونه‏اى در ورطه اسرائیلیات افتاده‏اند. عده‏اى از آن­ها، اندکی از اسرائیلیات را در تفاسیر خود گنجانده‏اند، عده‏اى هم در نقل آن­ها به شدت دچار زیاده‏روى شده‏اند؛جمعى با نقل و سکوت از کنارشان گذشته‏اند ولى اندیشمندان نیز به پیگیری، بررسى و نقد آن­ها همّت گماشته‏اند. [17]

2-2-4-محمدهادی­معرفت[18]

وی از جمله شیعیانی است که در حوزه مراجعه صحابه به اهل­کتاب، قلم فرسوده و در کتاب التفسیر و المفسرون خود به این مهم پرداخته است. ایشان کلیت مراجعه برخی صحابه چون ابوبکر و عمر به اهل­کتاب را پذیرفته ولی زیر بار این مراجعات توسط همه­ی صحابه نرفته است و حتی بخش قابل توجهی از صفحات کتاب خودش را به دفاع از ابن­عباس و زدودن اتهام مراجعه­ی او به اهل­کتاب، اختصاص داده و در کتاب خود آورده است:

«فراگيرى از اهل كتاب و پيروى از آنان در تمام آنچه به هم بافته‌اند، نكته‌اى است كه صحابه و تابعان به آن توجه و از آن پروا داشتند. البته گروه‌هايى از خودباختگان كوته‌انديش يا سياست بازان بودند كه بى‌پروا به اين كار دست مى‌زدند. بنابراين گفتار ذهبى كه به طور مطلق مدعى است كه تابعان براى فهم معانى قرآن به اطلاعاتى استناد مى‌جسته‌اند كه از طريق اهل­كتاب و از درون كتاب‌هاى آنان به دست مى‌آوردند،   سخنى نادرست است و بطلان اين پندار راكه به صحابه­ی گرانمايه‌اى چون عبد اللّه بن عباس نيز نسبت داده بودند، باطل است».[19]

آقای معرفت اشاره دارد که به رغم نهى از مراجعه به اهل­كتاب افرادی از میان صحابه بودند كه از مراجعه به ايشان و مطالعه­ی كتاب­ها و نوشته‌هاى آنان خوددارى نمى‌كردند و علت آن را هم کمی بضاعت علمی آنان دانسته[20] و تلاش آنان را دستیابی به مطالبى كه به گمان آنان جاى آن­ها در ميان احاديث مسلمانان خالى است، می­داند.[21]

او موضع صریح خود را با مطرح کردن روایتی از مراجعه­ی عمر به اهل­کتاب بیان می­کند؛ با این مضمون که اگر حضرت موسیA در زمان پیامبرs بر او واجب بود كه آنچه را دارد رها كند و از پیامبرt تبعیت کند، با وجود اين چگونه ممكن است براى مسلمانان جايز باشد به يهوديان مراجعه كنند و افسانه‌هايى كهن را كه از كمترين ارزش و اعتبار برخوردار نبوده است از زبان آنان بشنوند و آن را باور دارند؛ در صورتى كه اين افسانه‌هاى خرافى، چنان با اباطيل آميخته شده است كه اگر در لابه‌لاى آن به حقيقتى هم اشاره شده باشد به هيچ عنوان نمى‌توان به صحت آن اطمينان پيدا كرد. [22]

در روایت یاد شده، پیامبرt عمر را خطاب قرار می­دهد که آیا در دین خود سرگردان شده­اید؟ شنیدن این عبارت از پیامبرt و سرگردانی و تردیدی که پیامبرt به آن اشاره نمود، سوالاتی را در برابر ما مطرح می­کند؛ از جمله آنکه منظور پیامبرt از سرگردانی و تردید عمر چه بوده است؟ آیا منظور این بوده است که عمر آنچه را پیامبرt به عنوان وحی بیان می نمود، نمی­پذیرفت؟ یا این که پیامبرtاز عاملی نهفته و خطرناک در درون او خبر داده است که موجب سرگردانی او شده و خشم پیامبرt را برانگیخته است؟ یا این که پیامبرt حداقل از عاملی که او را به تردید انداخته، سوال کرده است؟ در هر حال عاملی در درون خلیفه او را به سرگردانی و تردید واداشته است. شاید تأثیر پذیری و خود باختگی برخی از اصحاب در برابر یهود، پیامبرtرا نگران کرده بود و بیم آن داشت که خوش گمانی آنان به یهود بر آنان غلبه کند و دینشان را سست و عقایدشان را منحرف سازد.[23]

آقای معرفت معتقد است از جمله آثار سوء مراجعه به اهل كتاب-به رغم نهى پيامبرt درهم آمیختگی اكاذيب اسرائيلى با تاريخ و تفسير و نيز احاديث وارد شده از پيامبرt و صحابه­ی برگزيده و بزرگوار آن حضرت است که این موضوع ره­آورد همین مراجعات است. [24]

وجود همین درهم آمیختگی، خدشه ای جدی به فرضیه­ی استقرار، تثبیت احکام  و رفع مشکل اختلاط مطرح شده توسط ابن­حجر و ذهبی وارد می­کند.

خلاصه

با توجه به بررسی­های انجام شده میان صاحب­نظران با دو دسته از افراد در برخورد با اهل­کتاب مواجه هستیم. دسته­ای با توجیهات، موافق این نوع ارتباطات محسوب می شوند. افرادی چون طوفی، ابن­تیمیه، ابن­کثیر، ابن­حجر در این تقسیم بندی قرار می­گیرند و هر کدام برای این مراجعات، توجیهاتی را ذکر کردند از جمله اینکه:

طوفی امید به وجود حقایقی در بین آن­ها برای روشن شدن مجملات قرآنی را ذکر کرده و اینکه نقد این قبیل داستان­ها به عهده دیگران است.

افرادی چون ابن­تیمیه و ابن­کثیر همه­ی اقوال اهل­کتاب را مردود ندانسته و معتقدند که آن دسته از اسرائیلیاتی که با قرآن و حدیث هم خوانی دارد را می­توان به عنوان شاهد برای تفسیر آیات قرآن استفاده کرد.

از طرفی افرادی چون ذهبی شاخه­های متعددی برای موجه جلوه دادن این مراجعات مطرح می­کند از جمله اینکه:

الف. این مراجعات به سبب شباهت این دو کتاب آسمانی و اینکه تورات، همان مطالب را با جزئیات بیشتر مطرح کرده بود، صورت می­گرفت تا صحابه نسبت به مجملات قرآن آگاهی پیدا کنند.

ب. حجم این مراجعات جزئی بوده و قابل ذکر نمی­باشد و یا حتی مسائل سطحی و پیش پا افتاده از اهل­کتاب پرسیده شده است که در هر دو صورت هیچ کدام قابل اعتنا نمی­باشد.

ج. اگر مراجعه ای هم از سمت صحابه بوده با دید نقادانه­یآن­ها ارزیابی می شده است و در تطبیق آن با مبانی اسلام دقت نظر داشته­اند.

د. عدم مراجعه در زمان پیامبرp به سبب مستقر نبودن احکام در آن زمان بود که بعد از پیامبر p این مانع برطرف شد.

ه. با تثبیت احکام بیم اختلاط مبانی اهل کتاب با اسلام از میان رفت و دیگر این مراجعات بی­اشکال بود. در دو مورد اخیر ذهبی با ابن­حجر همراه شده است چرا که ابن­حجر هم مستقر نبودن احکام اسلامی را دلیل منع مراجعات دانسته که به محض برطرف شدن این مشکل به تبع مانع هم برداشته شده و پرسش از اهل­کتاب اشکالی را به وجود نخواهد آورد.

با توجه به بررسی های انجام شده هیچ یک از سخنان ذهبی و دیگر موافقان مراجعه مستدل نبوده و آنچه از گفتار آن­ها بر می­آید هماهنگی این علما در دلیل­سازی­های بی اساس برای توجیه عملکرد صحابه­ی مراجعه کننده و بخصوص عمر و عثمان می­باشد.

در مقابل گروهی وجود دارند که مراجعه به اهل­کتاب را نپذیرفته و آن را مورد نقادی قرار داده­اند از جمله: ابن خلدون را نمی­توان به صراحت از مخالفان مراجعه به اهل­کتاب دانست اما اشارات او به عوامل مراجعه به اهل­کتاب مورد توجه بسیاری از اندیشمندان قرار گرفته است. او به کنجکاوی­های صحابه اشاره می­کند و همین را عامل مراجعه به اهل­کتاب می­داند. قرآن با صراحت این قبیل کنجکاوی­ها را مردود اعلام می­کند.

ابوریه نیز به نقد صریح این گونه ارتباطات پرداخته و افرادی چون کعب، ابوهریره و وهب، که عوامل اصلی انتشار اقوال اهل­کتاب در بین مسلمانان شدند را تخطئه کرده و تا سر حد متهم کردن کعب به قتل عمربن­خطاب پیش می رود. او در گفته خود قائل به تفصیل بوده و تقسیم بندی­ قابل توجهی، ارائه می دهد.

الف. اگر بر فرض جایز بودن نقل از اهل­کتاب را بپذیریم.

ب. این جواز دلیلی بر اعتماد به ایشان در مسائل اعتقادی و شرعی نیست. در واقع تا حد زیادی روی سخن ابوریه با موافقان مراجعه به اهل­کتاب است.

آقای معرفت نیز از جمله مخالفان این مراجعات می­باشد. اوآثار سوء مراجعه به اهل كتاب را درهم آمیختگی اكاذيب آن­ها با احادیث وارد شده از پيامبرt و صحابه­ی برگزيده او می­داند. وی با استناد به حدیث پیامبرp مبنی بر تبعیت حضرت موسیA از او در زمان حیاتش نتیجه­گیری می­کند، اکنون که پیامبرp در قید حیات نیستند این اعتماد به روایات اهل­کتاب دور از عقلانیت است.

آقای معرفت مراجعه برخی صحابه به اهل­کتاب را انکار نکرده اما برخی دیگر از صحابه را از این قبیل مراجعات مبرا دانسته و تمام همت خود را برای رفع اتهام ابن­عباس از مراجعه به اهل­کتاب بکار می­گیرد و با دلایلی محکم این اتهام را از او بر می­دارد.

آنچه که می­شود برداشت کرد این است که موافقان این قبیل مراجعات برای رفع اتهام از خلیفه اول و دوم -که غالب روایات مراجعه متعلق به آن­هاست و اسناد این مراجعات در فصول بعدی خواهد آمد- این همه قلم فرسایی می­کنند در حالی که توجیه بودن دلایل ایشان آشکار است، زیرا هیچگونه سندی برای هیچ یک از دلایل خود اقامه نکرده­اند.

در عوض روایات بسیاری از استقبال خلیفه­ی اول و دوم از قصه سرایان وجود دارد. لازم به ذکر است که حجم قابل توجه این داستان­ها در تفاسیر، نشان از تأثیرگذاری چندین ساله­ی علمای اهل­کتاب دارد که در سایه­ی حکومت خلفای ارشد حاصل شد و توانستند افکارشان را گسترش دهند.

 

 

 

 

 

فصل سوم:

صحابه و چگونگی موضع­گیری آنان در قبال مراجعه به اهل ­کتاب

 

 

 

 

 

 

 

 

بعد از بررسی دلایل موافقان مراجعه به اهل­کتاب و هم چنین مخالفت­های قاطع این مراجعات، لازم است مروری مختصر بر احوال صحابه صورت پذیرد و متعاقب آن شواهدی از این مراجعات ارائه شود موضوع مورد کنکاش در این پژوهش نیازی به بررسی صحابه در حد گسترده را ندارد لذا تا حد امکان سعی می­شود مختصر و مرتبط با موضوع، برخی صحابه و دیگران بررسی شوند.

3-1- صحابه و چگونگی موضع گیری آنان در قبال مراجعه به اهل­کتاب

اقوال پیامبرp دال بر عدم مراجعه به اهل­کتاب و بی­نیازی از آنان، ثابت شده است اما میزان اطاعت صحابه از این دستور باید مورد بررسی قرار گیرد. میزان اطاعت­پذیری و فرمانبرداری آنان از حکومت با پیروی از دستورات پیامبرp رابطه­ای جالب توجه دارد. با توجه به این قول سه گروه از صحابه و معتمدین آنان، چون کعب­الاحبار خواهیم داشت.

گروه اول افرادی که مطیع اوامر رسول­اکرمp در حیات و بعد از حیات ایشان بودند و در تعامل با اوامر نبوی موضعی صریح و روشن داشتند.

گروه دوم افرادی که مانند گروه اول بودند اما موضع ملایم و نامحسوسی داشته و کاری نمی­کردند که با سیاست­های نبوی درگیر شوند و مطیع فرمان پیامبرp بودند.

گروه سوم افرادی بودند که به شدت سنت پیامبرpرا برای تحکیم عقاید خود تبدیل و تغییر می­دادند.

در این بخش سعی شده از هر گروه، فردی را که گزارش بیشتری از او نسبت به اهل­کتاب وجود دارد، مورد بررسی قرار گیرد. این تقسیم­بندی با توجه به شواهد و منابع صورت پذیرفته است.

3-1-1-گروه اول

ذیل این گروه به بررسی برخی صحابه خواهیم پرداخت که در اطاعت از فرمان رسول­اکرمp مشهور بوده و در طول عمر خود کمترین گزارشی که نشان از بی­توجهی آن­ها نسبت به دستورات رسول­اکرمp باشد وجود ندارد. از جمله این افراد ابوذرغفاری، عبدالله­بن­مسعود و حذیفه­بن­یمان می­باشد.

3-1-1-1-ابوذر غفاری (م:32 ه ق)[25]

ابوذر در گروه اول قرار می­گیرد؛ از زندگی ابوذر گزارش­هایی وجود دارد که بسیار جالب توجه و ارزشمند است. اما ما در این مختصر قصد مطرح کردن همه­ی ابعاد زندگی او را نداریم بلکه قصد ما بیان آن ابعادی از زندگی ابوذر است که ارتباط مستقیم یا غیر مستقیم با اهل­کتاب دارد.

ابوذر از جمله افرادی است که بسیار گوش به فرمان رسول­اکرمp بوده و از فرمان ایشان تخطی نکرده و اهتمام بسیار در جلب رضایت رسول­اکرمp داشته است. در مورد او در روایات چنین آمده است که:

«ابوذرغفارى در محضر پيغمبر خداp شخصى را تحقير كرد و گفت: اى فرزند زن سياه­پوست- و مادر او سياه­پوست بود- رسول­خداp به ابوذر فرمود: اى ابوذر! او را به جهت مادرش تحقير و سرزنش مى‏كنى؟ پس بعد از آن جريان ابوذر سر و صورت خود را مرتب آغشته به خاك مى‏كرد تا رسول­خداp از او راضى گشت».[26]

این روایت خود جای بررسی فراوان دارد. از آنجایی که ابوذر از جمله صحابه­ی خاص رسول­اکرمp بود و پیامبرp او را اینگونه خطاب کرده بود که «یَا أَبَا ذَرٍّ إِنَّکَ‏ مِنَّا أَهْلَ‏ الْبَیْت»[27] ظن آن است که روایت بالا نوعی داستانِ ساختگی برای مخدوش کردن چهره­ی بااخلاق این صحابی بزرگ باشد. در برخی کتاب­های اهل سنت هم به فضائلِ کثیر این صحابی اشاره شده است.[28] روایتی را طبرانی در کتاب خود گزارش داده که در آن اخلاق ابوذر را مانند اخلاق حضرت عیسی A دانسته است. [29]

بر فرضِ صحت روایت، باز هم ابوذر را می­بینیم که سعی در جلب رضایت رسول­خداp دارد و این اطاعت او از پیامبرp فقط مختص به زمان حیات پیامبرp نبود، بلکه بعد از پیامبرp نیز همچنان کمر به انجام فرامین او بسته بود و با جدیت، این مهم را دنبال می­کرد. چنانچه روایات، او را شخصی زاهد معرفی می­کند و به همین سبب معاویه پیوسته به دنبال راهی برای همراه کردن ابوذر با خود بود و چون اغلب در این موارد جواب مطلوب را نمی­گرفت سعی در متهم کردن ابوذر داشت و دست آخر چون نتوانست جلوی فعالیت­های او را بگیرد مجبور به صدور فرمان تبعید او به ربذه شد.[30]

اما شاید یکی از مفاخرات ابوذر در زندگیش همین باشد که در هنگام تبعیدش به ربذه، اهل بیت رسول­اکرمp -که شامل امیرالمومنین علی A، امام حسنAو امام حسین A بودند- با وجود دستور عثمان مبنی بر عدم مشایعت ابوذر، او را همراهی کرده و حتی جملاتی در دفاع از او بر زبان جاری ساختند.[31] به نظر می­رسد موارد فوق حاکی از آن است که رفتار و مسلک ابوذر مورد تأیید امام علیA و اهل بیت رسول­اکرمp بوده است؛ این تأیید از آنجا اهمیت دارد که علیA از جمله داعیه­داران و عاملان به سنت رسول­اکرمp بوده و در تمام دوران حیات خود، از سنت پیامبرpکوچکترین تخطی نکرده است؛ آنگونه که از خوردن غذایی که پیامبر p در طول زندگی خود نخورده بود امتناع می­کرد،[32] چه رسد به انجام عملی که پیامبر آن را نهی کرده باشد. همین تأییدات ابوذر توسط صحابه­ی نامدار پیامبرp، رفتار او را برای ما حائز اهمیت می­کند.

در روایت آمده است که وی با صراحت در برابر کعب­الاحبار و فتاوای او به مقابله بر خاسته و به تکذیب او پرداخت و در مقابل چشمان خلیفه، وی را به همگان یهودی معرفی کرد و با عصای خود بر سینه کعب زد و او را مجروح ساخت. با دقت در این گزارش تاریخی به راحتی می­توان منش او را در مقابل اهل­کتاب دریافت.

«روزی ابوذر به مجلس عثمان رفت. عثمان گفت: به نظر شما  آیا  اگر کسی زکات مالش را داده باشد، در آن حقی برای غیر او هست؟ کعب گفت: نه، ای امیرمومنان! ابوذر به سینه­ی کعب زد و گفت: دروغ گفتی ای یهودی زاده. سپس این آیه را خواند: N لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ. وَ آتَى الْمالَ عَلى‏ حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبى‏ وَ الْيَتامى‏ وَ الْمَساكين. . M[33] عثمان گفت: آیا به نظر شما اشکالی دارد که از بیت المال مسلمانان چیزی برداریم و آن را در پیشامدهایی که برایمان رخ می­دهد خرج کنیم و بخشی از آن را نیز به شما بدهیم؟ کعب­الاحبار گفت: اشکالی ندارد. ابوذر عصای خود را بلند کرد و به سینه کعب زد و گفت: ای یهودی! چقدر تو در اظهارنظر کردن درباره­ی دین ما گستاخی! عثمان به او گفت: چقدر تو برای  من آزار دهنده­ای. از من دور شو. تو ما را ناراحت کردی». [34]

نکته­ی قابل توجهی در این گزارش وجود دارد که عامل اولیه­ی شکل­گیری این پژوهش است؛ چرا باید صحابه­ی پیشکسوت پیامبرp چنین سوال مهم و اساسی را از یک یهودی تازه مسلمان چون کعب­الاحبار بپرسد؟ افزون بر آن اگر به ادعای ذهبی، صحابه در مقابل گفته­های این یهودیان تازه مسلمان موضع نقادانه داشتند، [35] چرا نه تنها هیچ سخنی از عثمان مبنی برنقادانه بودن نگاهش نسبت به کلام کعب صادر نشده است، بلکه در مقابل نقد ابوذر برآشفته و او را تبعید می­کند؟ از محتوای این روایت اینگونه برمی­آید که عملکرد ابوذر پیوسته متناسب با آموزه­های اعتقادی از خاندان وحی بوده است؛ به علت ایستادگی و مقاومت در برابر سیاست­های خلافت، مصائبی را تحمل و در نهایت با تبعید به دستور خلیفه سوم و شهادتش در ربذه مبارزه خود را به سرانجام رسانید. [36]

این واقعه موضع صریح و قاطع ابوذر را در قبال انحرافات خلافت نشان می­دهد. شگفت این است که خلفا وضعیت را به گونه­ای رقم زده بودند که خودشان و دیگران احکام اسلامی و چگونگی تطبیق آن­هارا از امثال کعب جویا می­شدند.

3-1-1-2-عبدالله بن مسعود(م: 32ه ق)[37]

ابن مسعود هم داستانی مشابه ابوذر دارد. در گزارشها آمده است که ابن مسعود از طرف خلیفه دوم و سوم متولی بیت المال و جانشین خلفا در کوفه گردید؛ ولی در دوران خلافت عمر بعد از مدتی اختلاف بین خلیفه دوم و ابن مسعود بالا گرفت[38] تا جایی که تا زمان کشته شدن عمر او در زندان به سرمی­برد. [39]

در زمان عثمان نیز درگیری او شدت یافت، تا این که عثمان او را از کوفه فراخواند و آنگاه که به مدینه رسید، عثمان روی منبر سخنرانی می­کرد، نزاع لفظی بین آن دو درگرفت و عثمان دستور داد با ضرب و شتم او را از مسجد بیرون کردند، به طوری که به شدت مجروح شد و عاقبت در سال 32 وفات کرد و عماریاسر بر او نماز خواهد و زبیر او را شبانه دفن کرد، بدون اینکه عثمان را آگاه کند و محتوای نزاع لفظی آن­ها بر سر قرآن­هایی بود که عثمان قصد جمع­آوری آن­ها را داشت و ابن­مسعود حاضر به تسلیم قرآن خود به عثمان نبود. [40]

نکته­ی جالب اینجا است که خلیفه­ی سوم برای امری با ابن­مسعود به جدال برخاسته که خود او به همراه خلیفه­ی دوم برای ابن­مسعود ناقل پیامی از جانب رسول­خداp با این عبارات است:

«هر کس می­خواهد قرآن را به طور کامل آن چنان که نازل شده است قرائت کند، قرائت عبدالله­بن­مسعود را بخواند». [41]

شگفت این است که در این فاصله­ی زمانی چه شده که قرآن ابن­مسعود هم جزء قرآن­هایی می­شود که باید سوخته یا محو شود؟ پاسخ این سوال بیانگر مسیری است که حاکمیت وقت طی­کرده و در آن مسیر صحابه­ی ارزشمند و توصیه شده­یرسول­خداp بی­حرمت شدند و به جای آن، افراد تازه مسلمانی از اهل­کتاب چون کعب­الاحبار دارای جایگاه و شأن اجتماعی می­شوند؛ تا جایی که خود خلفا و مردم برای پرسش سوالات خود به آن­ها مراجعه می­کنند.

در گزارش­ها آمده است که ابن مسعود تا آخرین لحظه از عمرش از عثمان ناراضی بود و از ترس آنکه مبادا بعد از مرگش توطئه کرده و او را از طرفداران خود جلوه دهند مانند حضرت زهرا (س) وصیت کرده است که او را شبانه دفن کنند تا هر توطئه­ی بعد از مرگ خود را خنثی کند.[42]

از اسودبن­هلال نقل شده صحیفه­ای از احادیث را نزد عبدالله بن مسعود بردند. وی دستور داد آن­ها را محو کنند و بعد گفت: به این دلیل، اهل­کتاب هلاک شدند که کتاب خدا را پشت سر نهادند. [43] از ابن­مسعود نقل شده: درباره­ی هیچ چیزی از اهل­کتاب سوال نکنید؛ زیرا آنان هرگز شما را هدایت نمی­کنند درحالیکه خودشان گمراه هستند و این بدان جهت است که مبادا شما حقی را تکذیب کنید و یا باطلی را تصدیق نمایید؛ پس اگر ناچارید که از آنان مطلبی بپرسید، خوب در آن بنگرید و آنچه را که موافق کتاب خدا است، بپذیرید و آنچه را که مخالف کتاب خدا است، دور افکنید. [44]

3-1-1-3-حذیفه بن یمان(م: 36 ه ق)[45]

وی از جمله اصحاب پیامبرp و علیA است که در برابر یاوه­گویی­های کعب­الاحبار ایستاد و وی را تکذیب کرد. به حذیفه خبر رسید که کعب می­گوید: آسمان بر محوری همچون آسیاب می­چرخد. وی گفت: کعب دروغ گفته است؛ زیرا خداوند خود می­فرماید، ما آسمان ها و زمین را نگاه می­داریم تا فرو نیافتند.[46]

خلاصه

در این دسته افرادی چون ابوذر، ابن­مسعود و حذیفه­بن­یمان قرار دارند، این افراد در قبال حکومت و دستورات خلاف سنتشان موضعی آشکار داشته و طبق گزارشات به دست آمده در مخالفت­های صریح این دسته، با حکومت شکی نیست.در مجموع می­توان گفت که این افراد صحابه­ای هستند که در اجرای فرامین رسول­اکرمp تردید به خود راه نمی­دادند؛ آن­ها با دستگاه حکومتی و با روش اجرای احکامِ دینی که حکام در میان مردم داشتند با مشکل مواجه شده و به صراحت اعلام مخالفت می­کردند و این ابراز مخالفت­های بی پرده، منجر به شهادت و یا حصر آن­ها می­شد.

3-1-2-گروه دوم

این گروه شامل افرادی هستند که علاوه بر اطاعت از رسول­اکرمp با حکومت هم در تعامل بوده ولی ارزش­های اعتقادی خود را در این تعاملات دچار انحراف نمی­کردند. ابن­عباس در این گروه مورد بررسی قرار گرفته است.

3-1-2-1- ابن­عباس (69 ه ق)[47]

ابن­عباس درگروه دوم دسته­بندی که مطرح شد قرار دارد؛ یعنی همزمان که مطیع فرمان پیامبرp بود در تعامل با حکومت، موضع ملایمی داشته است. البته باید مقدمه­ای مطرح شود تا قرار گرفتن او در این دسته با چنین تعاملی در قبال حکومت قابل پذیرش شود.

ابن­عباس در هنگام ارتحال پیامبرp بین ده تا سیزده سال داشت، اما همین فاصله زمانی کوتاه موجبات خرسندی پيامبرp را فراهم آورد. طوری که پیامبرp در مورد او فرموده است که برای هر چیزی سوارکاری وجود دارد و سوارکار و استاد قرآن، ابن­عباس است. او به القابى مانند “فارس القرآن”، “حبر الامه” و “بحر” خوانده مى­شد. در مورد علاقه­ی ابن­عباس در کسب علم پس از وفات رسول­خداp، گزارش­هايى وجود دارد. [48] از جمله گزارش زیر است:

او به در خانه هر یک از اصحاب پیامبرp که احتمال داشت نزد او دانشی باشد، می­رفت و در تحصیل علم از هیچ کوششی – هر چند مشقت بار- فروگذار نبود.[49]

در نقد سخن فوق چنین می­توان گفت، درست است این جمله جای بسی تأمل و تفکر دارد. اما اینکه عده­ای از آن ملازمت و همراهی با خلفا را مطرح کرده اند،[50] به نظر کمی غلو می­آید. شاید اگر از این جمله خشوع، فروتنی و عطش ابن­عباس نسبت به طلب علم را برداشت کنیم، بهتر باشد و مشکلی پیش نیاید؛ اما اگر از این جمله اینگونه برداشت شود که عطش ابن­عباس به طلب علم به قدری بوده که او تفاوتی بین صحابه­ی قابل اعتماد و نامدار پیامبرp و دیگر صحابه قائل نبوده و آنچه برایش موضوعیت داشته، دانش افراد بوده است و این دانش نزد هر کس می­بود، برای او فرقی نمی­کرد، در این صورت به مشکل برخورد خواهیم کرد. زیرا به این خواهیم رسید که او میان علم کعب­الاحبار و علیA فرقی قائل نمی­شده است.

اینجاست که موضوع از اهمیت برخوردار می­شود زیرا آنچه از احادیث[51] در مورد او استخراج می­شود همگی دال بر خوش نام و قابل اعتماد بودن ابن­عباس است و اینکه او مرجع فتوای عام و خاص مردم بوده و البته امروزه قسمت زیادی از تفسیر قرآن بسته به نقل­های ابن­عباس است. از همین مختصر می­شود دریافت این شخصیت بزرگ در میان مردم از مرجعیت برخوردار بوده است.

اگر او بین صحابه­ی پیشکسوت رسول­اکرمp -که سال­ها با پیامبرp همنشین بودند- و تازه مسلمانان ادیان دیگر، در کسب علم تفاوتی قائل نمی­شده و برای آموختن علم به در خانه­ی ایشان مراجعه می­کرده است، در این صورت ما با احادیثی که از او به ما رسیده دچار مشکل خواهیم شد. لذا بررسی این مهم ضروری به نظر می­رسد.

این کلام از زبان خود ابن­عباس پاسخگوی خوبی برای این نسبت­ها خواهد بود.

«قسمت مهمی از تفسیر  قرآن را از علی­بن­ابی­طالبA فراگرفتم».[52]

در این روایت ابن­عباس اعتراف می­کند آنچه از علم تفسیر دارد، از امیرالمومنینA آموخته است. از روایات برمی­آید که این جمله­ی او بی اساس نبوده زیرا از علی­بن­ابی­طالبA هم در مورد ابن­عباس چنین آمده است:

«به خدا سوگند که ابن­عباس از پشت پرده­ای شفاف به غیب می­نگرد».[53]

با وجود چنین اسنادی، فرضیه­ی ساختگی بودن روایت – مراجعه­ی ابن­عباس برای کسب علم به در خانه­ی صحابه – قوت می­گیرد. اما باید دید موافقان صحت این روایت در مقابل گزارش زیر چه می­کنند.

«آن چه علىA بيان فرمود، دريافتم و سپس به اين نتيجه رسيدم كه علم من در مقايسه با دانش وى چون بركه­ی آبى است در كنار دريا. علىA علمش را از تعليمات نبى اكرمp فراهم آورده است و علم نبى اكرمp از علم الهى استفاضه شده است، و علم علىA از علم پيامبرp مدد مى­گرفت و علم من از علم علىA الهام گرفته است و دانش من و دانش همه­ی اصحاب پيغمبرp در كنار علم علىA چون قطره­اى است در كنار هفت دريا».[54]

با توجه به گزارش فوق از ابن­عباس می­توان دریافت که او به حتم تفاوت علم علیA را  با دیگران به خوبی دریافته بود، اما در این صورت مراجعات او به هر کس فرضیه­ای قابل تأمل خواهد بود. شاید بتوان احتمال داد علاقمندانِ مراجعه­ به اهل­کتاب، این مراجعات ابن­عباس را ساخته و به او نسبت دادند تا برای مراجعات خود به اهل­کتاب مؤیدی بیاورند.

روایات فراوانی در تفسیر قرآن از ابن­عباس نقل شده که تنها در تفسیر طبری 5800 روایت از ابن­عباس وجود دارد که تعداد زیادی از آن­ها روایات جعلی و اسرائیلی است.[55] وقتی این مقدار روایات جعلی و اسرائیلی از ابن­عباس موجود باشد و در کنارش روایت مراجعه­ی او به صحابه برای کسب علم هم مطرح شده است – در صورت پذیرش این روایات – ناخودآگاه انسان به این می­رسد که احتمالا ابن­عباس به کعب­الاحبار و امثال او هم مراجعه داشته و تمام آنچه از آن­ها می­شنیده را بدون کوچکترین اعتراضی می­پذیرفته و برای دیگران نقل می­کرده است.

با صراحتی که در کلام ابن­عباس نسبت به میزان تأثیر پذیریش از حضرت علیA وجود دارد، این احتمال بسیار جای اما و اگر خواهد داشت. به هر حال با احتیاط باید گفت پذیرش تأثیر پذیری ابن­عباس از اهل­کتاب و دیگران با دیگر قرائن قوی موجود هم­خوانی ندارد و به همین علت ابن­عباس در این دسته­بندی قرار می­گیرد.

با سابقه ای علمی که از زبان علیA در مورد ابن­عباس نقل شد، می­توان احتمال داد که غرض­ورزان از خوشنامی ابن­عباس در جهت تحکیم پایه­های اعتقادی خود سوءاستفاده کردند.

روش برخورد با ابن­عباس متفاوت با روشی است که در قبال ابوذر اتخاذ کردند؛ در ارتباط ابن­عباس با دستگاه حکومتی شکی نیست، همینطور در شاگردی او در نزد امیرالمونینA و اینکه او شاگرد صرف نبود. حضرت به او توجه ویژه داشته تا حدی که او را ناظر بر غیب می­داند.[56]

تنها چیزی که می­تواند فرد را بین دو جبهه­ی مخالف، ظاهر الصلاح نشان دهد، تقیه می باشد که احتمالا ابن­عباس به خوبی از آن بهره می­برده است. این قضیه شاید در دوران زندگی ابن­عباس برای او قابل کنترل بود و می­توانست افکار عمومی را در مورد خود شکل دهد؛ به این صورت که همزمان با شاگردی امیرالمومنینA و انجام فرامین او کاری نکند که دولت وقت مانع از انجام فعالیت­های او شود. اما پس از مرگش دیگر این موضوع از کنترل خارج شده و غرض­ورزانی که به دنبال مهره­ای مستعد برای پیشبرد اهداف شوم خود می­گردند -مهره­ای که علاوه بر حسن اعتبار علمی و شخصیتی، بین مردمبا هیئت حاکمه­ی وقت نیز درگیر نشده باشد- از این رو به ابن­عباسبه عنوان عالی ترین گزینه نگریسته و تا جایی که امکان داشت نام او را وارد میدان کرده و به نام او روایات اسرائیلی و جعلی به خورد مردم دادند. اینکار را آنقدر در سطح وسیع انجام می­دهند که مستشرقانی چون گلدزيهر[57]و بلاشر،[58] ابن­عباس را متهم به مراجعه به اهل كتاب و اقتباس از آن­ها کردند.

“گلدزيهر” در مورد ابن­عباس نوشته است او در تفسیر قرآن به فردی به نام “ابوجلدغیلان­بن­فروه­ازدی” که به علت خواندن کتاب­های آسمانی شهرت داشت، مراجعه می­کرده و نقلی هم از دختر ابن­عباس می­آورد  به این مضمون که پدرم قرآن را در هفت روز و تورات را در شش روز ختم می­کرده است. زمانی که تورات را ختم می­کرد، مردم جمع می­شدند و ابن­عباس به آن­ها می­گفت، هنگام ختم تورات رحمت الهی نازل می­گردد.[59] بعد از نقل داستان، گلذیهر چنین می­گوید:

« . . اين خبر مبالغه­آميز از جانب دخترش، بيان كننده­ی آن می­باشد كه ابن­عباس به چه اندازه از تورات استفاده مى­كرده است».[60]

[1]. ابن‌خلدون (808-732 ق)، سياستمدار، جامعه‌شناس، انسان‌شناس، تاريخ‌نگار، فقيه و فيلسوف مسلمان در تونس به دنيا آمد.عبدالرحمن آموزش‌هاى آغازين را را نزد پدرش فراگرفت و سپس نزد علماي تونسي قرآن و تفسير، فقه، حديث، علم رجال، تاريخ، فن شعر، فلسفه و منطق آموخت. او در دربار چند امير در مراکش و اندلس(اسپانيا) به کار سياسى پرداخت، اما در 42 سالگى به نگارش کتابى پيرامون تاريخ جهان رو آورد که مقدمه‌ى آن بيش از خود کتاب شناخته شده است. او را از پيشگامان تاريخ‌نويسى به شيوه‌ى علمى و از پيشگامان علم جامعه‌شناسى مى‌دانند. (زرکلی، ج8، ص 166؛ عبد الرحمن بن محمد بن محمد، ابن خلدون أبو زيد، ولي الدين، مقدمه ابن خلدون، (ترجمه: محمد پروین گنابادی) بی چا، (تهران: انشارات علمی فرهنگی، 1375ش)، ج1، صص 68 -70).

[2].همان، ج2، صص ۴٣٩- ۴۴٠.

[3].کهف: 22.

[4]. ابوالمظفر شاهفوربن ­طاهر اسفراينى، تاج التراجم فى تفسيرالقرآن للاعاجم، بی چا، (تهران: انتشارات علمى و فرهنگ، 1375ش)، ج3، ص1311.

[5].سيوطي، الدرالمنثور(1404)، ج‏4، ص217.

[6]. ابوعبد الرحمن ­أحمدبن ­شعيب ­بن ­علي­ خراساني­ نسائي، المجتبی من السنن(سنن النسائي)، (تحقیق: عبدالفتاح ابو غده) چاپ سوم، (حلب: مکتب المطبوعات الاسلامیه، 1406ق)، ج8، صص 254- 260- 293- 284- 285.

[7]. ابو داود سليمان بن أشعث بن إسحاق بن بشير بن شداد بن عمرو أزدي سَجِسْتاني، سنن ابی داود، بی چا، (بیروت: دار الکتاب العربی، بی تا)، ج1، ص567؛ ابن ماجة أبو عبد الله محمد بن يزيد القزويني، وماجة اسم أبيه يزيد، سنن ابن ماجه، (تحقیق محمد فواد عبد الباقی) بی چا، (بیروت: دارالفکر، بی تا)، ج1، ص92؛ مسلم، صحیح، ج8، ص81؛ نسائی، ج8، صص 254- 260- 293- 284- 285.

[8].محمود ابوریه در سال (1889م) در مصر متولد شد. موزش دینی را در کنار آموزش های رسمی در مدارس ابتدایی، دبیرستان ها و دانشکده های دینی فراگرفت. او آثار بسیار زیادی دارد که به چاپ رسیده است. او از کسانی است که دیدگاه هایش در باره سنت، در جهان اسلام مناقشات زیادی به پا کرده، در کتاب اضواء علی السنته المحمدیه، مباحثی را مطرح کرده که بر حدیث پژوهان اهل سنت گران آمد و او را به سنت ستیزی متهم کردند ولی در جوامع شیعی مورد استقبال قرار گرفت. او در مقاله تدوین القرآن خود می­گوید: « اگر صحابه در نگارش حدیث، همانند نگارش قرآن عمل می­کردند، اکنون احادیث، وضعیت دیگری داشتند، تمام آن ها متواتر بودند». ( محمد ابراهیم روشن ضمیر، مهدی عبادی، “حجیت سنت از دیدگاه محمود ابوریه”، حدیث پژوهی، دوره4، شماره 7 (بهار و تابستان 1391ش): صص 85- 104).

[9].محمود ابوریه، اضواء علی السنه المحمدیه او دفاع عن السنه، چاپ دوم، ( لبنان:  صور الحدیث، 1383ق)، صص 163-167.

[10]  . همان، ص155.

[11].همان، صص 149-150.

[12].به معنی آموختن، «تلمّذ»، که از آن به عنوان تورات شفاهی نیز یاد می‌شود، تلمود کتاب بسیار بزرگی است که احادیث و احکام یهود و فتاوای فقیهان این قوم را در بر دارد. تلمود نماد عقلانیت تفکر، اجتهاد، فقه، کلام و در یک کلام سمبل ادبیات دینی یهود است. (آدین اشتاین سالتز، سیری در تلمود، (مترجم: باقر طالبی دارابی) بی­چا، ( بی­جا: مرکز تحقیقات ادیان و مذاهب، 1382)، ص3.)

[13]. ابوریه، (1416ق)، صص152-153.

[14]. همو، ص 150.

[15].در نقل حوادث گذشته که در قرآن کریم نقل می­شود، نقل سند لزومی ندارد.سند این داستان­ها، خود قرآن است.به همین دلیل، کسانی که از حوادث گذشته و تاریخ انبیاء و خلقت و امثال آن، بدون طرح سند متصل به پیامبر اکرم p سخن می­گفتند، و سخنشان در ظاهر به داستان­های قرآن کریم شباهت داشت، به «قصاص» مشهور شدند. (عسکری، ج2، ص 475).

[16].رمزی نعناعه، الاسرائیلیات و اثرها فی کتب التفسیر،  چاپ اول، ( بیروت: دارالضیاء و دمشق: دارالقلم، 1390ق)، ص18.

[17].همان، ص 116.

[18].حضرت­آیت­الله­محمدهادی­معرفت(ره) آیه‌الله‌ معرفت‌ در سال‌ ۱۳۰۹ هجری‌ شمسی‌ در کربلا متولد شد.در طول‌ عمر خود خدمات‌ علمی‌ و فرهنگی‌ بسیاری‌ را به‌ جامعه‌ شیعی‌ ارزانی‌ داشته‌ است‌. ایه‌الله‌ معرفت‌ در طول‌ عمر با برکت‌ خود کتابها و مقالات‌ فراوانی‌ را منتشر ساخته‌ است‌ که‌ برخی‌ از آن ها به‌ شرح‌ زیر است‌ التفسیرو المفسرون، شبهات و ردود و.. ایشان در غروب جمعه ۲۹ دی ماه ۱۳۸۵ در سن ۷۶ سالگی دعوت حق را لبیک گفت.

[19].معرفت، تفسیر و مفسران، ج1، ص 411.

[20].همان، ج2، صص 96- 97.

[21].همان، ص76.

[22].همان، ج2 ص75.

[23].محمد علی حلو، تاریخ حدیث نبوی در حلقه­ی حاکمیت متن و متن حاکمیت، (مترجم: احمد ناظم) چاپ اول، (قم: دارالکتاب الاسلامی، 1387ش)، صص286 – 287 .

[24].معرفت، تفسیر و مفسران، ج 2 ص 76.

[25].شمس الدين أبو عبد الله محمد بن أحمد بن عثمان بن قَايْماز الذهبي، تذکره الحفاظ، (تحقیق: زکریا عمیرات) چاپ اول، (بیروت: دارالکتب العلمیه، 1419ق)، ج1، صص 18- 19.

[26].حسین بن سعید کوفی اهوازی، الزهد، ( مترجم و مصحح عبدالله صالحی) بی چا، (قم: نور السجاد، بی تا)، ص137؛ ابو حامد محمد بن محمد غزالی طوسی، احیاء علوم الدین، بی چا، (بیروت: دارالمعرفه، بی تا)، ج3، ص 175؛ حمزه محمد قاسم، منارالقاری شرح مختصرصحیح البخاری، ( مصحح: بشیر محمد عیون) بی چا، (دمشق: مکتبه دار البیان، 1410ق)، ج1، ص 5.

[27].حسن بن فضل طبرسی، مکارم الاخلاق، بی چا، (قم: الشریف الرضی، 1412ق)، ص459.

[28]. او در کتاب خود در مورد ابوذر اشاره می­کند «و مناقبة كثيرة جدا» مناقب ابوذر جدا فراوان است. ( أبو العلا محمد عبد الرحمن بن عبد الرحيم مباركفوري، تحفة الأحوذي، بی چا، (بشرح جامع الترمذي، بیروت: دارالکتب العلمیه، بی تا)، ج 2، ص 259.

[29].، ابوالقاسم سليمان بن أحمد بن أيوب طبراني، المعجم الكبير، (تحقيق: حمدي بن عبدالمجيد السلفي)، الطبعة: الثانية، (الموصل: مكتبة العلوم و الحکم، 1404ق)، ج 2، ص 149.

[30].جرجی زیدان، تاریخ تمدن اسلام، (مترجم: علی جواهر الکلام) بی چا، (تهران: امیرکبیر، 1372ش)، ص 225.

[31].مردم از يارى ابوذر خوددارى كردند جز على بن ابى طالبA و برادرش عقيل و حسن و حسينAو عمار ياسر كه اين گروه با او بيرون رفتند تا او را بدرقه كنند.حسن A شروع به سخن گفتن با ابوذر كرد؛ مروان به او گفت: اى حسن . ارام بگير مگر نمى دانى امير المومنين از سخن گفتن با اين مرد نهى كرده است. اگر هم نمى دانى اينك بدان .در اين هنگام علىA  به مروان حمله كرد و با تازيانه ميان دو گوش مركوب او زد و گفت:دور شو كه خدايت به آتش در افكند.مروان خشمگين پيش عثمان برگشت و موضوع را به او گفت و عثمان بر علىA خشم گرفت.چون ابوذر ايستاد آن گروه با او وداع كردند. ذكوان آزاد كرده ام هانى دختر ابو طالب كه حافظ حديث و خوش حافظه و همراه ابوذر بود، گفته است: من سخنان آن گروه با ابوذر را حفظ كردم كه چنين بود:علىA فرمود: اى ابوذر، تو براى خدا خشم گرفته اى آن قوم از تو بر دنياى خود ترسيدند و تو از ايشان بر دين و آخرت خود ترسيدى، آنان تو را به دشمنى و ستيز خود گرفتار ساختند و چنين گرفتار ابتلايت كردند و تو را به صحراى خشك تبعيد نمودند.به خدا سوگند، اگر آسمان و زمين بر بنده اى بسته شود و او از خداوند بترسد و پرهيزگارى كند خداوند براى او راه بيرون شد از آن دو قرار خواهد داد. اى ابوذر، چيزى جز حق با او انس نگيرد و چيزى جز باطل تو را به بيم نيندازد. (احمدبن ­عبد­العزیز جوهری­ بصری، السقيفة و فدك، (محقق و مصحح محمد هادی امینی) بی چا، (تهران: مکتبه نینوی الحدیثه، بی تا)، ص76).

[32]. ابراهیم بن محمد ثقفی، الغارات، (محقق: جلال الدین محدث) بی چا، (تهران: انجمن آثار ملی، بی تا)، ج1، ص88.

[33].بقره: 177.

[34].علی­ بن­ ابراهیم ­قمی، تفسیرقمی، بی چا، (قم: دارالکتاب، 1367 ش)، ج1، ص51، ذیل آیه 84 بقره؛ علی ­ابن ­حسین ­مسعودی، مروج الذهب، (مترجم پاینده، ابوالقاسم) بی چا، (تهران: علمی فرهنگی، بی تا)، ج2، ص 357؛ ابن عساکر، ج66، ص 198؛ طباطبایی، المیزان، ج9، ص 258.

[35].محمد حسین ذهبی، ج1، ص62.

[36].محمد ابراهیم­ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، (ترجمه: محمدابراهیم­آیتی) بی چا، (تهران: علمی­فرهنگی، 1371ش)، ج2، ص170؛ ابن عساکر، ج66، باب ابوذر غقاری، ص 198؛ طباطبایی، المیزان، ج 12، ص 121.

[37].شمس الدین ذهبی، تذکره الحفاظ، ج1، صص 16 -17 -18.

[38]. ابوعبدالله­ محمد­بن ­سعدبن­ منيع­الهاشمي ­بالولاء بصري بغدادي، الطبقات الکبری، (محقق: محمد عبدالقادر عطا) چاپ اول، (بیروت: دارالکتب العلمیه، 1410ق)، ج6، ص93، ح1826.

[39].ذهبی، سیر الاعلام النبلاء، ج7، ص206.

[40].یعقوبی، ج2، ص 64.

[41]. ابوعبدالله ­أحمدبن ­محمد­بن­ حنبل­بن ­هلال­بن ­أسد شيباني، مسند احمدبن­حنبل، (محقق: ابو المعاطی النوری) بی چا، (بیروت: عالم الکتب، 1419ق)، ج1، ص7، ح35.

[42]. ابن اثیر، ج3، ص 381، ح 3182.

[43]. ابوریه، (1416ق)، ص52.

[44].سیوطی، الدر المنثور(1404)، ج5، ص147.

[45].زرکلی، ج2، ص171.

[46]. ابوریه، (1416ق)، ص 170، حر ف او اشاره به آیه 41 فاطر دارد.

[47].عبداللّه بن عباس پسر عموى رسول­خداpاست كه سه سال قبل ازهجرت متولد شده و زمان رحلت آن بزرگوار سيزده ساله داشت، به سبب بيعت نكردن با عبداللّه بن زبير به طائف تبعيد شد ودر سن هفتادسالگى در طائف از دنيا رفت. (ابن اثیر، ج 3، ص 163، ح 2799).

[48].معرفت، التفسیر و المفسرون، ج1، ص 225؛ رضا مؤدب، روشهای تفسیر قرآن، چاپ اول، (قم: اشراق، 1380ش)، ص 48-49.

[49]. ابن­سعد، (1410ق)، ج2، ص 281؛ ابن اثیر، ج3، ص 291، ح3037.

[50]. علیرضا رستمی، تأثیر جریانهای سیاسی بر تفسیر و مفسران، چاپ سوم، (قم: بوستان کتاب، 1390)، ص 130، ص272.

[51]. ابن اثیر، ج3، ص 291، ح 3037.

[52].محمد بن­ علی­ ابن­ شهر­آشوب­ مازندرانی، مناقب­آل­ابی­طالب­ علیهم ­السلام، بی چا، (قم: علامه، 1379ش)، ج2، ص 43.

[53]. احمدبن ­یحی ­بن­جابر­بن ­داود بلاذری، جمل­من­ انساب ­الاشراف، (تحقیق: سهیل زکار و ریاض الزرکلی) چاپ اول، (بیروت: دارالفکر، 1417ش)، ج2، ص 347؛ علی­احمدی ­میانجی، مکاتیب­ الائمه ­علیهم ­السلام، (محقق: مجتبی فرجی) بی­چا، (قم: دارالحدیث، 1426.)  ج2، ص153.

[54].عباس­قمی، سفینه­البحار، چاپ اول، (قم: اسوه، 1414ق)، ج7، ص 354؛ ابنی ابی الحدید مدائنی، شرح نهج البلاغه، (مصحح: ابراهیم، محمد ابوالفضل) بی چا، (قم: مکتبه آیه الله مرعشی نجفی، 1404ق) ج1، ص19.

[55].رستمی، ص 279.

[56].بلاذری، ج 2، ص347.

[57].محمد حسین ذهبی، ج1، ص71.

[58].بلاشر، رژیس، در آستانه قرآن كريم، (ترجمه محمود راميار) بی چا، (تهران: نشرفرهنگ اسلامی، بی تا)، ص 253- 254.

[59]. ابن­سعد، (1410ق)، ج7، ص166؛ معرفت، التفسیر و المفسرون، ج1، ص263.

[60].ایگناس گلدزیهر، گرایش­های تفسیری در میان مسلمانان، (ترجمه: ناصر طباطبایی) چاپ دوم، (تهران: ققنوس، 1384ش)، ص 84-85، معرفت، التفسیر و المفسرون، ج1، ص263.